فاصله زمانی بین ایستگاه سرویس دانشگاه تا خود دانشگاه، حدوداً 45 دقیقه طول می‌کشد؛ بنابراین نشستن بر روی صندلی و سر پا نماندن در داخل اتوبوس برای دانشجویان امری حیاتی! به شمار می‌آید. ترتیب نشستن دانشجویان هم این گونه است که نیمه جلویی اتوبوس به دانشجویان دختر اختصاص دارد و نیمه عقبی به دانشجویان پسر؛ از طرفی با توجه به اینکه تعداد دانشجویان پسر در دانشگاه‌های صنعتی معمولاً بیشتر است، آقایان محترم دانشجو تنها به محل اختصاصی خود اکتفا نمی‌کنند و برای اینکه سرپا نمانند به محدوده متعلق به خانم‌ها هم تشریف می‌آورند. البته این کار فی نفسه و خصوصاً زمانی که تعداد دختران در اتوبوس کمتر است، هیچ ایرادی ندارد اما تصور کنید که دختران در محدوده خودشان سرپا هستند و پسران بر صندلی‌های متعلق به آنها نشسته‌اند... این پدیده با اصول اخلاقی و البته با قانون نانوشته‌ای که محدوده‌های دختران و پسران را در اتوبوس از هم جدا می‌کند، بسیار متناقض است. اما پس از این مقدمه ضروری برسیم به اصل داستان.

هر وقت که در سرویس دانشگاه آن پدیده مذکور روی می‌دهد، بنده از آقایان تقاضا می‌کنم از صندلی‌ها بلند شوند تا خانم‌ها بنشینند که در برخی از موارد ایشان قبول می‌کنند و در برخی موارد سر باز می‌زنند. چند روز پیش باز هم آن پدیده رخ داد و دو تن از دخترها سرپا مانده بودند و دو تن از پسرها در صندلی نیمه جلویی اتوبوس نشسته بودند و بنده با وجودی که خودم نشسته بودم از آن آقایان خواستم بلند شوند و تأکید کردم این صندلی‌ها متعلق به خانم‌ها است و هروقت که ایشان نبودند شما از آنها استفاده کنید که با کمال تعجب شنیدم نخیر اینجا جای خانم‌ها نیست و ما هم بلند نمی‌شویم... ته دلم شروع کردم به نکوهش که مثلاً تحصیل‌کرده هستند و فردا می‌خواهند مهندس مملکت شوند، اصلاً آداب اجتماعی حالی‌شان نمی‌شود...

بعد از ظهر همان روز که داشتم به خانه برمی‌گشتم، در سرویس با یک صحنه‌ای مواجه شدم. دختر خانمی و دوستش درست وسط محدوده دختران، دو ردیف صندلی یعنی 4 تا صندلی برای دوستانش نگه داشته بود و به سه دختر خانم که سر پا بودند، اجازه نمی‌دادند که بر روی آنها بنشینند. لحظه‌ای بعد که سرویس جلوی ایستگاه خوابگاه پسران ایستاد تازه متوجه شدیم که بله منظور این خانم‌های محترم از دوستان‌مان، همکلاسی‌های پسرشان بودند...!!! ایشان تا یک جایی از مسیر به هیچ یک از دختران اجازه نشستن بر صندلی‌های خودشان را نمی‌دادند که همکلاسی‌های پسرشان ( و شاید دوست‌شان) و اعوان و انصارشان بر صندلی‌ها بنشینند و اگر اضافه‌ای باقی ماند، آن وقت آن دخترهای دیگر اجازه دارند...

حالا شما مقایسه‌ای کنید بین رفتار آن آقاپسر صبحی و این دخترخانم‌های بعدازظهری را... با وجود این خانم‌هایی که به خود و هم‌نوعانشان ارزش و احترام نمی‌گذارند، من دیگر هیچ تقصیر و گناهی را متوجه آن آقاپسر صبحی نمی‌دانم... از ماست که بر ماست...

اما اسف‌ناک‌تر اینکه، همین دخترخانم‌ها فردای روزگار که آن آقایان همکلاسی از دوستی با ایشان سیر شدند و به عبارتی دل‌زده، و نهایتاً قصد تجدید فراش! پیدا کردند، خواهند گفت: پسرها بی‌لیاقت‌اند، نباید به‌شان محبت کنی، آدم نیستند، احساس ندارند، از دماغ فیل افتاده‌اند و...

خب عزیزِ من، خواهرِ من! چرا اینقدر از خودت و احساست بیجا سرمایه‌گذاری می‌کنی؟ چرا متوجه نیستی تنها مرد غریبه‌ای که لیاقت محبت تو را دارد، همسر توست و لاغیر. چرا مرز بین محبت و احترام را برای خودت دقیق مشخص نمی‌کنی؟ چرا قدر خودت را اینقدر پایین می‌آوری؟

چرا این دخترهای ما نمی‌فهمند که با یک پسر غریبه نه می‌شود دوست بود آنگونه که با دوستان دخترت دوست هستی و نه می‌توانی با سرپوش‌هایی چون «به چشم برادری» به رابطه‌ات مشروعیت و مقبولیت بدهی... ماهیت رابطه بین یک دختر و پسر با آن روابطی که گفتم هم‌سنخ و هم‌جنس نیست...

[بعضی وقتها در وبلاگ‌های خانمها، می‌بینم که سراسر از دست مردان و رفتارها و گفتارها و بی‌وفایی‌ها و نامردی‌ها و عدم احترام به حقوق زن و ... شکوه‌ها می‌کنند و مردان را لایق اسفل‌السافلین جهنم می‌دانند و... خواستم بگویم تا زمانی که ما خانم‌ها خودمان را سزاوار احترام ندانیم و به دیگر خانم‌ها هم به دیده احترام ننگریم و شخصیت والا و وجود بزرگوار زن را بها ندهیم، نمی‌توانیم از مردان انتظار داشته باشیم.]


1.راستی در مورد قسمت نهایی موضوع «آوا و نوا» و اینکه به چه روشی می‌توان عروسی برگزار کرد که هم خدا راضی باشد و هم خانواده و اطرافیان که بالاخره آغاز زندگی با دلخوری نباشد، نتوانستم به جمع‌بندی برسم!

2.قسمت دوم یادداشت «زنان و مردان باایمان» هم در دست تکمیل است.