فصل استراحت
همیشه با خود گفتهام که هیچ وقت برای کاری زمان دقیق از طرف خودت تعیین نکن! اما باز هم یادم میرود... روز چهارشنبه بسیار خسته بودم و دیروز هم امکان اتصال به اینترنت مهیا نبود و نهایتاً امروز جهت عرض ادب خدمت رسیدم.
همیشه با خود گفتهام که هیچ وقت برای کاری زمان دقیق از طرف خودت تعیین نکن! اما باز هم یادم میرود... روز چهارشنبه بسیار خسته بودم و دیروز هم امکان اتصال به اینترنت مهیا نبود و نهایتاً امروز جهت عرض ادب خدمت رسیدم.
خب. الوعده وفا. سری دوم عکسهای زیرمجموعه لحظهای زندگی را تقدیم میکنم. خوشحال میشوم هم عکسهای سری اول و هم عکسهای سری دوم را ببینید و بگوییدکدام عکس و چرا، بیشتر به دل شما نشست؟ حالا چرند و پرندهای زیرنویس عکسها را هم نخواندید، مهم نیست. (عکسهای سری اول)

زندگی جریان اتفاقات و لحظاتی است که بعضاً به سادگی از کنارش میگذریم برای رسیدن به بهترها و مهمترها؛ اما شاید اندکی وقفه و اندیشه در سادهترینها راهگشای سختترینها باشد. عکسهایی که مشاهده مینمایید، هیچ کدام copy-paste نیست و خودم آنها را گرفتهام. برخی از آنها مربوط به دورانی است که برخلاف رشته تحصیلیام مشغول به خبرنگاری بودم و برخی دیگر هم حسب پسند سوژه گرفته شدهاند. هدفم در این پست پرداختن به سوژههای عکسها بوده است و نه جلوههای عکّاسی حرفهای که اعتراف میکنم چیز زیادی از این هنر نمیدانم. برخی از عکسها با موبایل گرفته شده است که پیشاپیش بر من ببخشایید.

شاید همیشه بتوان معصومیت ناب و خالص را در چشمان و نگاه کودکان یافت؛ خصوصاً اگر کودکان یک روستای نه چندان برخوردار باشند که هنوز نگاهشان به زرق و برقهای دلفریب زیاد گره نخورده است. مطمئنم همه شما عزیزان با دیدن این عکس ناخودآگاه لبخند میزنید، چرا که هیچ ریا و تصنّعی در خنده این کودکان وجود ندارد و چون خالصانه از دل برخاسته است، بر دلها هم اثر میگذارد...